دکتر محمد علی اسلامی ندوشن
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
كجاست فكر حكيمي و راي برهمني؟
همين اواخر سه واقعه در جهان روي داده است كه هر يك در نوع خود كم نظير بوده، و هر يك هم با خود پيامي دارد.
اول، انتخاب يك سياهپوست به رياست جمهوري آمريكاست، درحالي كه اين كشور زماني نژادپرستترين كشور دنيا بوده است.
دوم، بحران اقتصادي ايالات متحده كه قويترين و ثروتمندترين كشور جهان شناخته ميشده.
سوم، حمله ويرانگر ده جوان از جان گذشته به بمبئي، شهري از هند، كه بزرگترين دموكراسي جهان نام گرفته است. نتيجه كار: 173 كشته و بيش از300 زخمي.
تمدن صنعتي قرن بيستم به اوجي رسيد كه هرگز نظير آن ديده نشده بود. بشر به فضا راه يافت و به اكتشافهاي حيرتانگيز دست زد. اما در عين حال، زمانه بيكار ننشست. دگرگوني پشت دگرگوني بود. در همين قرن دو جنگ بزرگ جهاني روي داد كه آنها هم نظير نداشتند. امپراطوري شوروي كه نويد بهشت اين جهاني را ميداد، فرو ريخت. انقلاب فرهنگي چين نيز به دنبال آن رفت، و اكنون علائمي نشان داده ميشود كه نوبت به سرمايهداري آمريكا رسيده است. وقتي واقعه 11 سپتامبر روي داد، نشان داده شد كه هيچ قدرتي در جهان نيست كه آسيبپذير نباشد.
تمدن قرن بيستم زمينهاي فراهم كرد كه عدهاي به نام «تروريست» پديد آيند كه هم جان خود را خوار بشمارند و هم جان مردم بيگناه را. اين قرن همه چارههاي زندگي را از تكنولوژي جست. تصور كرد كه او به همه سوالهاي او پاسخ ميدهد، ولي فراموش كرد كه صاحبخانه انسان است و او بايد اين تعبيه را بپذيرد. اكنون بيائيم بر سر اين رويداد سه گانه:
1- انتخاب اوباما:
چه كسي باور ميكرد كه يك سياهپوست كنيايي روزي به رياست جمهوري آمريكا برسد، در حالي كه تا همين چهل سال پيش به مدرسه يا اتوبوس سفيدپوستان راه نمييافت و به عنوان برده و مطرود شناخته ميشد. رفتار مردم آمريكا با سياهان معروفتر از آن است كه احتياج به تشريح داشته باشد. كلمه لينچينگ Lynching يك كلمه بينالمللي شده است كه معنيش كشتن با عذاب است، اختصاصا قطعه قطعه كردن يك برده سياه، بدون محاكمه، هنگامي كه اين سياه از نظر اربابش خطايي از او سر زده است.
از يك نمونه بگويم: چهل و چند سال پيش كتابي به دست من رسيد، و آن رماني بود به نام «ماندينگو» از يك نويسنده معاصر آمريكايي كه رفتار سفيدان با سياهان قرن هجدهم را در آمريكا توصيف ميكرد. قهرمان داستان يك جوان سياه بود، زيبا و خوش اندام كه در يك خانواده اعياني سفيدپوست به عنوان برده خدمت ميكرد. يكي از زنان خانواده به او دل ميبندد و از او طلب بغل خوابي ميكند. جوان سياه كه برده مملوكي بيش نيست، نميتواند اطاعت امر دختر ارباب نكند. به خواست او تسليم ميشود. آنچه نبايد بشود، ميشود؛ دختر آبستن ميگردد و پس از نه ماه و نه روز ميزايد يك بچه سياه.
در خانه قيامت ميشود. ميپرسند اين بچه از كجا آمده؟ و البته اعتراف ميكنند كه نوزاد از جوانك سياه يعني ماندينگوست. اهل خانه بر آن ميشوند كه اين ننگ را به فجيعترين نحو از دامن خانواده بزدايند. بنابراين يك ديگ بزرگ ميآورند، در آن آب ميريزند، جوان را مينشانند توي ديگ. ميگذارند روي آتش و ميتابانند. آب به جوش ميافتد و پسرك را زنده زنده له ميكند. اين است جزاي همخوابگي با يك بانوي سفيدپوست. نمونهاي از نمونهها.
من اين رمان را كه به زبان فرانسه بود دادم به زندهياد محمدقاضي و توصيه كردم كه آن را ترجمه كند و اين كار شد. منتها چون نام «ماندينگو» نامانوس بود، آن را به نام ديگري انتشار داد.
اين بود وضع سياهان تا چهل سال پيش كه هنوز هم در جنوب آمريكا كاملا زدوده نشده است.
در چنين كشوري، اكنون يك همنژاد همان ماندينگو، كه نام حسين هم برخود دارد، و اسم اولش «باراك» است، كه كلمهاي يهودي - مسلماني است (و گويا از بركت و تبرك بيايد)، بر اريكه رهبري ايالات متحده تكيه ميزند، با اختياراتي وسيع و فرماندهي نيروي نظامي، يعني سرنوشت جنگ و صلح جهاني. آيا اين يك چرخش حيرتانگيز عظيم نيست؟ چه وادار كرد كه مردم آمريكا، از آن قطب به اين قطب بيايند؟ چه ضرورتي در كار بوده است؟ چه استشمام كردند؟ مرد سياه چنانكه گويي ميخواهد در صور اسرافيل بدمد، از راه رسيد و گفت« Change :تغيير.» همين يك كلمه را گفت كه پر از معني است و در عين حال بيمعني. اگر امكان تغيير باشد، معني ميدهد وگرنه پوچ مينمايد. جاي ديگر نوشتم «آمريكا شبيه به تريلياي است كه بخواهند با زدن شانه به زير آن، آن را از گودال بيرون بياورند. »
اكنون زن سياهپوست او بانوي اول آمريكا خواهد شد و دختركهايش در كاخ سفيد پرورش خواهند يافت و براي دختران اعياني سفيدپوست افتخار خواهد بود كه به بازي كردن با آنها سرافراز گردند.
آيا اين حاكي از گردش حيرتانگيز روزگار نيست كه آن را به يك «سونومي» 2 آرام تشبيه كردهاند؟ عجب آنكه همه اين دگرگوني با مسالمت صورت گرفت، نه شورشي در كار بود، نه اشغالي و نه كودتايي.
در خارج از آمريكا، در كشورهاي ديگر نيز، استقبالي كه از انتخاب اوباما شد، و شور و شعفي كه بر پا گرديد، در مورد هيچ رئيس كشور ديگري به كار نيفتاده بود. اين نشانه آن است كه دنيا تشنه تغيير است.
سران كشورها براي فرستادن شادباش به او، بر همديگر پيشي گرفتند، و هر يك ميخواست كه آن را با زبان چربتري ادا كند. جادوي قدرت حتي زشت را زيبا ميكند و خطاها را صواب ميانگارد.
ناگهان احساس شد كه بار سنگين آمريكا بر جهان سبكتر شده است، زيرا ايالات متحده، از بعد از جنگ جهاني دوم، خواسته يا ناخواسته، به منزله لوكوموتيو جهان درآمده و در همه كشورها كم و بيش، مستقيم و غيرمستقيم، اثرگذار شده بود. عجيب است كه مردم سرزمينهاي ديگر نسبت به آمريكا دو احساس متضاد بيزاري و ربايش داشتهاند، هم از او بدشان ميآمده، و هم نميتوانستند تحت تاثير بعضي از جوانب شيوه زندگي او نباشند: از مك دونالد و پپسي و رقص و فيلم تا برسد به كردارگرايي و سطحينگري، و خلاصه كيفيت زندگي آمريكايي. حكومتها هم يا تحت حمايت او بودهاند، يا مورد بغض او، برحسب آنكه منافع آمريكا چگونه اقتضا بكند.
عقدههاي پراكنده تبديل به موج ميشوند و اندك اندك جلو ميآيند تا دنيا را تبديل به دنيايي بكنند كه عدد در مقابل علم قرار گيرد، يعني انبوه مردم مطالباتي داشته باشند كه تدبير انسان سياستگر نتواند به آن پاسخ مناسب بدهد. آنگاه غالبا قضيه يا به صورت خشونتآميز، يا به صورت خيزشي نرم بروز ميكند، كه انتخابات آمريكا نمونهاي از آن بود.
دنيا هرگز تا اين پايه ناآرام نبوده است كه امروز هست. البته چند دهه است كه علامت از خود نشان ميدهد، ولي اكنون به يك مرحله حاد رسيده است. اگر دنيا بخواهد از چنگ خشونت خود را رها سازد، بايد بياموزد كه چگونه به نداي خواستهاي مشروع مردم پاسخ قانعكننده بدهد. در گذشته بعضي باورها كه ماهيت مذهبي، فرهنگي و اعتقادي داشتند، به مردم ميباوراندند كه قسمت شما همين است كه داريد و بايد به آن بسازيد.
اكنون چنين نيست، مردم به مرحله بازخواست رسيدهاند، و همنوعان خود را مسئول محروميت خود ميدانند. اين يك درخواست طبيعي و عمقي است كه ميتواند پوشش مذهبي، زباني، ملي و قومي به خود بگيرد. اما در پشت آن بيش از يك منظور نيست و آن اين است كه بايد مواهب جهان بنحو عادلانهتري تقسيم شود.
در گذشته نوعي تفكر ماركسيستي، مطالبات مردم را تحت مهار و قالب در ميآورد، ولي پس از فروپاشي شوروي و تغيير مسير چين، آن بساط تا حدي متروك ماند، و اكنون به خود مردم واگذار شده است كه حق خود را به هر نوع كه صلاح ميدانند بگيرند، همه اين علائم نشان ميدهد كه نظم به سبك قرن بيستمي ديگر كارساز نيست، و دنيا احتياج به تحولي دارد. آمريكا گويا آن را استشمام كرد و ربوده كلمه «تغيير« Change شد، بيآنكه بداند چگونه.
هيچ حركت مسالمتآميزي با اين بعد در جهان صورت نگرفته است كه در آمريكا صورت گرفت. آن را جز به لايه زيرين روح انسان نميتوان به چيزي نسبت داد. بايد پذيرفت كه طبيعت نيز خط قرمزي دارد، كه اگر از آن تجاوز شد، حساسيت نشان ميدهد. گويا نيمي از مردم آمريكا اين نكته را دريافتند، كه از روش تاريخي نژادپرستانه خود برگشتند، و به اوباما روي آوردند. اين نشانه انعطاف و كردارگرايي تمدن آمريكاست. قابل توجه است كه حتي بعضي از رجال اشرافي ايالات متحده، چون خانواده كندي و كلينتون و كري و عدهاي از سناتورها جانب اوباما را گرفتند. لابد انديشيدند كه به هر وسيلهاي بايد دست زد تا به سيادت آمريكا و تفوق اقتصادي او خدشهاي وارد نيايد.
ايالات متحده كه كشور تازه نفس پر اشتها بود، از همان آغاز همه چيز را از ديد منافع خود ميديد. به اين منظور سه اصل پايه سياستش بود:
1- حفظ تماميت و امنيت كشور از طريق نيروي جنگي.
2- حفظ استيلاي جهاني خود براي تامين منافع تجارتي.
3- حفظ شيوه زندگي آمريكايي.
به اين سه اصل نميبايست تخطي وارد شود و همه خط سياسي آمريكا از اين معنا ماهيت گرفته. شيوه زندگي آمريكايي كه از فلسفه كردارگرايي سرچشمه ميگيرد، همه چيز را وارد بعد مادي ميكند، حتي معنويت محض را، حتي اعتقاد مذهبي را. چيزي تا به عالم ماده در نيايد براي او قابل درك نميشود. كسي منكر اولويت ماده نيست، ولي در وجود انسان خاصيت ديگري نيز هست كه ميخواهد از مرز ماده درگذرد، و همين خصوصيت هم هست كه انسان را از ساير جانداران متمايز ميكند، نه هوش، كه اندكي در آن شريك هستند. در تمدن آمريكا اين آرزوي فراتر رفتن هست ولي رهيافت آن را باز هم از طريق ماده صرف جسته ميشود كه درنتيجه به علم ميپيوندد و از اين رو، حاصل علم كه تكنولوژي باشد تا اين حد در اين كشور پيشرفت كرده و «ناسا» به صورت كعبه دانش بشري درآمده است.
اين بدان معنا نيست كه نهادهاي معناانديش در ايالت متحده كم هستند يا نيستند. نه، چه كشوري بيشتر از آمريكا كتابخانه و موزه و دانشگاه و سالن كنفرانس و بنيادهاي فرهنگ پرور.... دارد؟ در چه كشوري بيشتر از آمريكا ثروتمندان به دانشگاهها و مجامع فرهنگي كمك ميكنند؟ حرف بر سر كميت يا حتي نيت نيست. حرف بر سر نتيجه است. با اين همه، آنچه در تفكر آمريكايي كمياب است، رشحهاي از اشراقيت است، يعني انديشهاي كه بتواند پنجرهاي به سوي ناكجاآباد روح بگشايد. متاسفانه نميشود آن را در تعريفي گنجاند كه چه حالت است. ولي نشانههاي آن را ميتوان در نزد ملتهاي تاريخ دار، سرد و گرم چشيده و مصائب ديده ديد.
ماده و معنا به هم وابستهاند، ولي از راهي پيچاپيچ، اما در آمريكا اين راه مستقيمتر است. يكي آنا به ديگري تبديل ميشود. تا حدي علتش باز ميگردد به تاريخ اين كشور كه طي آن مهاجران با كوشش خود يك خاك بكر را به سرزميني آباد مبدل كردند و از آن پس اين روحيه سازندگي همانگونه ادامه يافته است.
آوردن يك سياهپوست به عنوان رئيسجمهور، گويا بدان اميد است كه ستون تازهاي به زير ادامه حيات ملي و سيادت آمريكا زده شود.
اين انتخابات نوعي استغفار از گذشته بود و بنحو ضمني تجربههاي گذشته را بياعتبار اعلام كرد.
باراك اوباما از يك پدر كنيايي و مادر آمريكايي كه پيوند مشروع هم با هم نداشتند به دنيا آمد. در دو سالگي پدر خود را از دست داد. مادرش با يك مرد اندونزيايي ازدواج كرد، و اوباما چندي در اندونزي ماند. سالها مانند يك كودك يتيم سرگردان به سر برد، تا آنكه بازي روزگار او را بر بلندترين كرسي جهان قدرت نشاند.
آيا آمريكاييهاي اصيل علي رغم میل خود به اوباما راي دادند، براي آنكه از يك تنگنا به درآيند، و يا آنكه در او علائم يك «نجات بخش» ديدند، گرچه عكس آن هم بوده است و گروهي از مسيحيان انگليكان او را همان دجال ميشناسند كه در آخرالزمان خروج ميكند و نشانه انتهاي جهان را با خود دارد. هرچه هست تحولي است كه نه ماهيت آن درست روشن است و نه نتيجه آن درست معلوم. آنچه مسلم است اگر بخواهند با همان ابزار سنتي، آن «تغيير» وعده داده شده را به عمل درآورند، سر به سنگ خواهد خورد.
از اينكه اكثريت آمريكاييان به اوباما روي آوردهاند، دو نوع موجب ميتوان در نظر گرفت: يكي گذرا و حاشيهاي و ديگري عمقي. نوع اول:
1- دلزدگي از حكومت هشت ساله جرج بوش.
2- كاسته شدن از اعتبار جهاني آمريكا.
3- بحران اقتصادي كه شاهرگ حياتي كشور را به چالش ميگرفت.
نوع دوم عمقي است، يعني شيوه زندگي و تفكر آمريكايي كه پاسخ همه مسائل را از ماده ميخواست بگيرد، و در امر گردش جهاني همه حقها را به خود ميداد و با خود ميانديشيد كه هرچه به سود آمريكاست، همان به سود جهان است و همان درست است، و اين شيوه اكنون علائم شكست از خود نشان ميدهد.
در واقع تمدن آمريكا، از همان خانواده تمدن قرن بيستم غرب است. منتها جنبه كردارگرايانه خود را تقويت كرده است و از مرزهاي داخلي گذشته و در سراسر جهان بنحوي تاثيرگذار شده است، بدانگونه كه با ورود آمريكا به صحنه جهاني، سيماي دنيا دگرگون شده است.
* * *
با انتخاب اوباما آمريكائيان نشان دادند كه هيچ اصلي در جهان پايدار نيست، اصل، زندگي است، به هر شيوه كه پيش برود بايد پيشش برد. انتخاب باراك اوباما نشان داد كه مردم آمريكا در يك وضع ترديد روحي به سر ميبرند. نوع كنوني زندگي خود را، هم ميخواهند و هم نميخواهند. هم به آن خو گرفتهاند و هم از آن خود را در تنگنا ميبينند. ظاهرا منظور از ) Changeتغيير) اوباما آن است كه با همان ابزار پيشين، بعضي تغييرات فرعي پديد آيد. از همكاراني كه به كار دعوت كرده است، چنين برمي آيد. يعني همان همكاران پيشين كلينتون و بعضي از بوش. بنابراين وعدهها در ابهام به سر ميبرند. مردم آمريكا تغيير را خواسته اند، اما معلوم نيست كه تغيير آنها را پذيرا باشد. روزنامهها اوباما را به كندي تشبيه كردهاند كه او نيز از New Deal(يعني روش جديد) دم ميزد، ولي روز خود را به سر نبرد.
كساني كه به باراك اوباما راي دادند و پيروزي او را جشن گرفتند، گويا به او اميد بستهاند كه راه و روش ديگري در جامعه برقرار دارد: فاصله ميان سياه و سفيد را از ميان بردارد. اعتماد را به مردم آمريكا كه ديگر به «سيستم» خود اعتماد نداشتند بازگرداند. اعتبار جهاني آمريكا را كه بسيار افت كرده بود احياء كند و بر بحران اقتصادي فائق آيد. مردم بيآنكه او را بشناسند اين خوشبيني را در حق او به خرج دادند، صرفا براي آنكه رنگ چهرهاش متفاوت بود و از كشور ديگري ميآمد.
آمريكا كه مردم سرزمينهاي ديگر را با كم اعتنايي نگاه ميكرد، اكنون به يك غريبه پناه ميبرد تا بيايد و او را از مخمصه بيرون بكشد.
2- بحران اقتصادي
بحران اقتصادي آمريكا كه غرب را در برگرفته، و ساير كشورها را هم بي نصيب نگذارده، ناشي از بحران فرهنگي و اجتماعي است. منظور آن است كه الگوي تمدني جهان در اين صد ساله، بر وفق گرايش عمقي انساني و سرشت او نبوده است.
دنيا سالها بود كه علائم چنين بحراني از خود نشان ميداد، و آن به درجه اي است كه در هشتاد سال اخير سابقه نداشته است:
لطف حق با تو مداراها كند
چونكه از حد بگذرد رسوا كند
<مولوي>
ماجرا از يك حركت كوچك سربرآورد: خريداران خانههاي اقساطي در آمريكا نتوانستند وام خود را به بانكها بپردازند. در نتيجه وضع مالي بانكها دستخوش اختلال شد، آنگاه شركتهاي وابسته به بانكها، علائم ورشكستگي از خود نشان دادند و ناچار شدند كه گروهي از كارمندان خود را جواب كنند. در آمريكا، در طي يك ماه همين پائيز گذشته 000/240 نفر شغل خود را از دست دادند، كه درنتيجه يك و نيم ميليون تن از تامين معاش خود عاجز ماندند.
به حكايت آمار، جنرال موتورز 5/2 ميليارد دلار كسري آورد، شركت فورد 128 ميليون، بزرگترين بانك آمريكا اعلام ورشكستگي كرد. اينها چند نمونه بود و بقيه بر همين قياس.
درخت حنظل تمدن قرن بيستم، بار خود را به نمود آورد. اقتصاد غرب در قرن بيستم سر خود را پائين انداخت، و تنها هدف خود را كسب سود بيشتر قرار داد. از يك سو توليد انبوه، از سوي ديگر چشمان پر حسرت كساني كه ميديدند و توانايي خريد نداشتند. بيش از نيمي از مردم جهان از برآوردن حوائج اوليه خود عاجز بودند، درحالي كه چشم باز و دل آرزومند داشتند.
و اما عده قليلي كه ميتوانستند وارد فروشگاههاي پر زرق و برق بشوند و با زنبيل پر از آن بيرون آيند، وضع زندگي آنان چگونه بود؟ به چه قيمتي؟ به قيمت مايهگذاردن عمر خود در طلب انتها، بدين صورت:
- انتهاي روز، براي آنكه ساعات كار به پايان برسد، و زمان بازگشت به خانه و چند ساعت آسايش در كاشانه به دست آيد.
- انتهاي ماه، براي آنكه حقوق ماهيانه وصول شود و معاش روزانه بگذرد.
- انتهاي سال، براي آنكه با سه چهار هفته تعطيل، احيانا فراغتي و استراحتي ميسر گردد.
- انتهاي دوران اشتغال، براي آنكه زمان بازنشستگي برسد و بشود چند سال آخر عمر را به ميل خود گذراند.
و سرانجام انتهاي زندگي.....
عمر كه آنقدر عزيز است كه هيچ كس نميخواهد دل از آن بركند، بدينگونه در عصر جديد، در انتظار دستيافت به انتها سپري ميشود. گويي بشر متجدد ميخواهد هرچه زودتر از دست آن خلاص شود.
در اين صورت ديگر مجالي براي وابيني وجود ندارد كه شخص بگويد من كه هستم و چه هستم و چه ميخواهم؟ انسان ميشود يك ماشين برآورد حوائج اوليه كه به دنبال ارابه فزون طلبي بسته شده است.
تمدن قرن بيستم همه چيز را بر گرد كاكل لذت يابي جسماني گرداند كه منجر به سلطنت پول و سكس شد. در تعقيب اين روش ميبايست پرورش غرائز بر پرورش معنا پيشي گيرد. توليد و مصرف اوج گرفت. پيشرفتگي به مفهوم آن شد كه كارخانهها بهتر كار بكنند، ديگر به آن كار نداشتند كه كارخانه وجود انسان در چه حال است. وضع به گونهاي جريان يافت كه بشريت، اعتماد خود را به حكومتها از دست بدهد. راي بود، حزب بود، مطبوعات بود، ولي شهروند كشور، در عين اطاعت از حكومتي كه خود آن را بر سركار آورده بود، دلش قرص نبود، زيرا حرفهايي كه زده ميشد و ادعاهايي كه با آب و تاب عنوان ميگشت، با عمل مطابقت نداشت.
«اعلاميه جهاني حقوق بشر» بود، ولي از چشم هيچ كس پنهان نميماند كه در درون بسياري از كشورها چه ميگذشت، و قدرتهاي بزرگ با كشورهاي كوچكتر چه ميكردند.
تمدن صنعتي كه در راس آن آمريكا بود، الگويي ايجاد كرد كه روحيه انساني در مجموعيت خود آماده پذيرش آن نبود. در سه زمينه:
1- سياسي: پشتيباني از حكومتهاي ضد مردمي، چنانكه يك نمونه اش در همين كودتاي 28 مرداد ايران ديده شد، و در جاهاي ديگر به همين سياق.
* اطلاعات
پی نویس:
1 - اطلاعات، 17 و 18 تير 1387 (مقاله دنيا بر سر دوراهي)
2- طوفان معروف خاور دور.
3 - ANGLICAN
4 - ANTICHRIST
5 - اندكي پس از انتخاب كندي در مقالهاي تحت عنوان «مرد جوان و دريا»نوشتم: «رئيسجمهور جوان آمريكا چندي دريانورد بوده است. او دريا را خوب ميشناسد و ميداند كه چون موجها برخاستند و خيزابها جنبيدند، خواندن ورد و دعا و افكندن تربت سودي نميبخشد. بايد ارواح شريري را كه در هيات كشتيبان برانگيزنده توفاناند در بند كرد، وگرنه اين بار كشتي نوح نيز شايد از معركه جان به در نبرد» و فرجام كار كندي گواهياي بر آن قرار گرفت.
(دي 1339 - كتاب ايران را از ياد نبريم